و دوباره بیمارستان....

 

دعایی که مامان همیشه برات میخونه

 

 

 

مینویسم از تو و برای تو....زیرا امروز میدانم که لحظه های رفته و خاطرهای کوچک ،به راحتی فراموش میشوند و نمیخواهم که فردا ازشیرینی دنیای کودکیت بی خبر باشی چون دوستت دارمقلب

 



تاريخ : جمعه 9 خرداد 1393 | 14:31 | نویسنده : مامان |

عشق مامان سلام،امروز اومدم تا دلیل این تاخیر یک ماهه رو برات بنویسم.

گل مامان دوباره تشنج کردی و رفتیم بیمارستان ،بدون هیچ دلیلی بدون هیچ تبی،وبدون هیچ....

ساعت 12 شب پنچ شنبه دو هفته قبل ،از هیات اومدیم وسر حال بودی با بابایی شام خوردیم ومیخواستیم بخوابیم که یه دفعه....

بابایی ماشین رو روشن کرد و سریع رفتیم بیمارستان و شما بستری شدی.جمعه با دکترت در تماس بودیم .شنبه دکتر اومد و گفت احتمالا به دلیل تغییر دوز دارو دوباره تشنج کردی.شربیت رو تغییر داد و گفت تا24ساعت تحت مراقبت باشید و یکشنبه مرخص میشید.همه چیز خوب بود یکشنبه صبحبرگه ترخیص رو گرفتیم که حتی وقتی دکتر با رزیدنت هاش اومدن تا ببیننت.گفتن چقدر سر حال وخوبه. اما .....دوباره بیست دقیقه بعد یه تشنج کوچولوی دیگه.

خوشگل مامانی چرا تو این طور میشی.الانم که خوب شدی و یه هفته ای هست که اومدیم خونه ،بهش که فکر میکنم داغون داغون میشم.

خلاصهدوباره دکتر گفت چیزی نیست احتمالش رو میدادیم که با تغییر دارو ین مشکل پیش بیاد.قرار شد پنج شنبه که مرخص شدیم بریم تهران.همه چیز خوب بود که سه شنبه اسهال و استفراغ هم اضافه شد.

گفتن ویروسی که توی بیمارستان هست رو گرفتی مشکل خاصی نیست.

و دوباره پنج شنبه صبح یه تشنج دیگه....دیگه طاقت نداشتم عزیزم.همه جای بدنت رو سوراخ سوراخ کردن و...

بابایی کارای اعزامت رو کرد تا ببریمت تهران.

شنبه ظهر با آمبولانس اعزام شدیم مرکز طبی کودکان.

همه ماجرا رو برای دکتر گفتیم ودو باره ازت آزمایش گرفتن.اما همه آزمایشات مثل آزمایشایی که توی کاشان انجام دادیم خوب بود و سالم.دوباره نوار مغز گرفتن اونم شکر خدا خوب بود .پس چرا...

تا سه شنبه بستری بودی وهمه چیز خوب خوب بود داروهارو کم کم از تزریقی به خوراکی تبدیل کردن و گفتن وضعیتت خوبه.اما اونجام به تشخیصی نرسیدن.و گفتن شاید بدنت به داروهای قبل جواب نداده بوده که دوباره تشنج کردی.بازم شکر خدا هزاران هزار بار شکر خدا که صحیح و سالمی .

دردونه مامان میدونم که ماه خیلی سختی رو پشت سر گذاشتی ، 12 روز توی بیمارستانا بودی.از خدا میخوام دیگه هیچ وقت هیچ وقت پامون به بیمارستان باز نشه.

 

این عکس رو روز آخر ازت گرفتم قند عسلم

خیلی دوست دارم مامانی.

 

6 ماه تا 1 سالگی

تاريخ : سه شنبه 11 آذر 1393 | 15:13 | نویسنده : مامان |





.: Weblog Themes By SlideTheme :.