جمعه و همایش دختران آفتاب

 

دعایی که مامان همیشه برات میخونه

 

 

 

مینویسم از تو و برای تو....زیرا امروز میدانم که لحظه های رفته و خاطرهای کوچک ،به راحتی فراموش میشوند و نمیخواهم که فردا ازشیرینی دنیای کودکیت بی خبر باشی چون دوستت دارمقلب

 



تاريخ : جمعه 9 خرداد 1393 | 14:31 | نویسنده : مامان |

طلا خانم جمعه شهادت حضرت رقیه بود و با هم رفتیم خونه مادر برزگم که همایش دختران آفتابم اونجا بود.

 

 

بعد از ظهرم مامان جون توی زیارت رقیه خاتون برای شما جلسه گرفت وسفره حضرت رقیه انداخته بود.

emam hosein (4)

 

دست‏هایت کوچک بودند برای به آغوش کشیدن صبر و سختی.

اما تو چقدر سربلند بیرون آمدی از دردها و دلتنگی‏ها!

صبر را از چه کسی به ارث برده بودی،

نمی‏دانم!

اما ایمان، هم‏پای تو بزرگ شده بود.

roghayeh 2 (H.s 92-09) WwW.Shabhayetanhayi.ir

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد.


اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد

در عطش می‏ماند و می‏گدازد.

فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند.

بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود

این سه سالگی اوست

که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز،

به اهتزاز درآمده

و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است.

emam hosein (4)

 

انشاالله که 3 ساله امام حسین همه کوچولوها رو شفا بده.

مخصوصا گل منو 

الهی آمین

6 ماه تا 1 سالگی

تاريخ : سه شنبه 11 آذر 1393 | 16:01 | نویسنده : مامان |





.: Weblog Themes By SlideTheme :.